خان طلا (خداکرم خان بهمئی)

(( وقتی آشنایان بر روی پلکانت پای نمی گذارند... ))

(قلعه علا)

وقتی در ویرانه های علاء قدم می زدم؛به 1316 به خان طلا به صدای ناله ی زنان و بچه ها و صدای توپ و تیر و زخمی مبارزی که در آن گوشه خود را پاسمان می کرد می اندیشیدم...

با خود می گفتم خان طلا حکایت یک مرد یا واقعه یا طایفه نمی تواند باشد...بلکه نقطه عطفی در تاریخ ایل بهمئی است تا بتواند هر آنچه فرهنگ غنی و بکر خود و رشادت طلبی عشایری و اصالت و صلابت خود است را جاودانه کند...

شاید سالها و قرن ها بگذرد تا یک بهمئی دیگر بتواند بر مسند فرهنگی کشور بنشیند تا بتواند با ساخت آثار فرهنگی (تئاتر-فیلم-مستند...)به جاودانه شدن آنچه در تاریخ ایلمان گذشت و هست کمک کند...

آن هم وقتی یکی از هنرمندان بهمئی (صادق بندی) نمایشنامه (( خان طلا )) را در بیش از 130 صفحه هنرمندانه و دقیق در شورای نظارت مرکز هنرهای نمایشی به ثبت و تائید رسانده است؛که خود افتخاری دیگر برای ماهاست.

هم اکنون که چند ماهی تا پایان کار دولت دهم مانده انتظار می رود همه ما با هم فکری و درخواست از برادر عزیزمان حاج قادر آشنا خواستار این باشیم که بار دیگر ((خان طلا )) را تنها نگذاریم...

(قلعه علا)

غم و اندوه و تیر و تیرباران ؛اعدام و چوبه دار ؛ناله و فغان؛گرسنگی و تشنگی تنها و تنها گوشه ای از این حکایت است ؛ حکایتی که روزی درک خواهی کرد...


(قلعه علا)

(( ا بهبهونه وم بدی تا حد قله گل   *****  و داغ قله علا وت نیکنوم صلح ))

خان طلا در این بیت شعر به این موضوع اشاره می کند که جنگ و قیام آنها برای قدرت نیست بلکه جنگ آرمان ها و ارزش هاست جنگ شرف و ناموس عشایریست ؛حال سوال این است که آیا سمبلی که خان طلا برای تمام تاریخ ایل از " قلعه علا " ساخته است ؛جایگاه خود را در میان ما یافته است؟

در یک کلام " قلعه علای " امروز ایل ما کجا قرار دارد‌؟! من که در وجود آن شک دارم؟!

(قلعه علا)

حکایتی برای امروزی ها...

حکایتی شبیه قمقمه ی جدا نشدنی و گردن آویز کلاس اولی که الفبا می خواهد بیاموزد؛آری الفبا...

روایتی شیرین همچون آب نبات چوبی؛ میان هیجان و خنده هم کلاسی ها...


پیرزن خسته تاریخ ما توان جمع شدن اشک در چشمانش را ندارد...

بی خود نباید توی رختخواب ماند!

 

(( حیوان تازیانه از دست اربابش وا می گیرد و خود،خود را تازیانه می زند تا

 مگر ارباب شود،غافل از اینکه این انحراف چیزی نیست جز توهمی که فقط

ناشی از پیدا شدن گرهی تازه در پیچ و خم تازیانه ارباب است...))

ما اشتباه می کنیم که نوشته های عامه پسند خود را دست کم می گیریم،انبوهی از آلام ها و عذاب ها مرا از نوشتن باز می دارد و مرا با خود به جایی دور از قلم و کاغذ می برد.

تقصیر را به گردن نیچه نمی اندازم.برای من روشن است که هرچه او احتمالا نوشته؛گیج کننده است.

یا بیداد گرانی ها در بازار دودوتا چهارتا مرا به دولت مشکوک نمی کند.

آنقدر نوشتم که راضی نیستم و ملال آور است این اوضاع،که گفتم دیگر چیزی برای نوشتن نیست و نمانده ولی امروز لااقل به چشمانم ثابت شد که اوضاع و احوالات بسیار هراس آور و وخیم تر از نوشته های دیروز من بوده است.

پس به این دلیل است که من نا آرامم...

دوستان خوب من،من بر بام خانه اندیشه هایم فریاد خواهم زد که:

((تشخیص و درک این حماقت ها کمکی به ما نمی کند...))

این ایام جز اینکه روزها به کوه پناه ببرم و شب ها نظاره گر تصاویر آن باشم در تاریخ برای من ورقی ثبت نشده است...

ماغر اردبهشت91

ماغر ارديبهشت91

ماغر ارديبهشت91

در آستانه روز معلم،همه چي عادي است؛جان سكوت...

در اين مورد حرفهاي بيشتري براي زدن دارم اما از گلوي خفقان گرفته ام حرفي بيرون نمي آيد...

اینجا همه مرده اند...

 

 

   (( اکنون،هرگاه سخن می گوییم،گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگین می شوند.

 من نیز زبان دنیایی که در آن بوده ام را، فراموش کرده ام! ))

من مردماني را ديدم كه انديشه ها و روياهايشان فقط در كتاب ها و ديوان ها ثبت شده اند!

من دستاني را ديدم كه هديه اي بخشيد،و همان دستان توقع ستایش و قدردانی داشته اند!

من بنده ای آشفته بودم،بر دیوار روبروی اتاق خود را گم گشته ای دیدم، در میان خدايان!

مرگ ((رفتارصادقانه))...اندكي سكوت...

   تعجب آور است گنجشك ها مي دانند كه فصل جفت گيري نزديك است،بي آنكه اوشو از سكس برايشان مطلبي نوشته باشد.آيا فراآگاهتر از ماييند؟!

چقدر مسخره است كه فكر كنيم ((كودكان)) با ديدن حيوانات برهنه، فاسد خواهند شد!

براي نجات انسان ها چه كارهاي بايد كرد؟

   آيا امروزه مردم ما بازيگران نقش خويش اند؟ آيا همه آنطور كه هستند مي نمايند؟تصوري كه زندگي روزمره براي انسان ها به وجود آورده چه در پوشش،چه در اخلاق و چه در شغل و منافع وآينده شخص باعث شده كه رفتارهاي صادقانه زير پا له شوند و رنگ ريا و دو رويي بگيرند وخدا مي داند كه اين سركوب ها چه عقده ها سازند و چه بلاها! كيست به ما جرئت طوفان بدهد!

يك نفر بايد از ميان درخت هاي شكسته و بوته ها راهي براي رسيدن باز كند...من با آن همه هياهو نيز در ميان شاخ و برگ ها گم شده ام...

  اين روزها زندكي كاملا فاقد حس و روح شده است،صدايم را بشنو!

            ((من از دردهاي درونم با شما سخن خواهم گفت...))

ای دوست!

 

" از آشنایی ها جز کدورت چیزی باقی نخواهد ماند ! "

  همانطور که حمله و جنگ خارجی نمی تواند تهدیدی برای بقای انقلاب ها باشد (چنانچه گروهی معتقدند آنرا تقویت و واکسینه می کند.) بذر زوال انقلاب در خود جامعه قرار دارد.

انسانها نیز در ارتباطات و دوستی های خود گاه گمان می برند، آنچه زمینه بد بینی آنها شده،عوامل خارجی است.اما چیزی جز ((ماهیت متضاد)) دلیلی بر این واقعیت نیست.

در پی جستوجوهای بی دلیل و گاه بادلیل خودم به تازگی موضوع جدیدی را دشت کرده ام که گویا یکی از نابترین مباحث جامعه کنونی می باشد.

(( دوستی و ارتباط میان انسانها ))

درست همانند آن است که امروزه بسیاری درک کرده اند که اگر دنبال آرامش باشند و آن را در بیرون از خود و با تمسک به دیگران بخواهند به دست بیاورند محال است،چراکه در پایان رد پای آرامش و سعادت  را جز در وجود خود نخواهند یافت.

آیا نگرانی انسانها و بدبینی های آنان نسبت به همدیگر جز پس از ارتباط آنان میسر می شود؟

یک گام جاوتر بیا وپا بر روی قلبم بگذار!من این رنج را دوست دارم!

ببینید منظور من از خوب یا بد بودن ارتباط و دوستی انسانها نیست و درست در این لحظه که چنین فکری بر شما چیره شد از موضوع بحث خارج شده اید!بلکه می خواهم آنچه مایه بدبینی و نگرانی در ارتباطات است مورد بررسی قرار دهیم !

من بر آنم که سرانجام به خودمان خواهیم رسید !

و حال اگر ما (( ماهیت متضادی )) رادنبال کنیم ،این در حالی است که گمان ما بر عوامل خارجی و بیرونی است اما ریشه در ماهیتی دارد که ما در ارتباطمان سرلوحه خود قرار داده ایم. آنگاه شکست انسان صورت می گیرد.

بقچه مسافرت ببندیم،باید سر به بیابان ها گذاشت!چرا که سنگ رنج،سرانجام یاقوت خواهد شد!

پس می توان به جای وقت دادن به عوارض ارتباطات آن را صرف سیاهی درون خود کرد.ایمان داری!باور کن همانند زنبورها که آن خانه را با آن شکوه رها کرده اند و آمدند زیر سقف خانه ما شروع به ساخت خانه کرده اند!

آخ....دوباره ابر خاطره پیرترین پیرزن ده،در عزای جوانی خوشنام مرا فرا گرفته،دست بر سر می کوبد و همچون کمانی خمیده بلند می شود!

دیواره ها برای کوبیدن سر ناز می کنند،

گریزی نیست!

                                                فردا برایتان خواهم نوشت...

 

 

ماه مهر و باتلاق تناقضات

 

"سعی کردم برای آسان کردن زندگی چشمانم را سخت ببندم..."

 

  اگر روزی میزها سوار بر پشت آدمها شدند٬چشمانت را به نشانه تعجب بیرون میاور!

آدم های را می بینم که میز ها به آنها هویت داده اند٬خوشحال و مسرور!

روزها در خدمت میزهایند و شب ها زود می خوابند تا مباد که صبح به آنها نرسد!

عمر میزها که به پایان رسید تازه می شوند خودشان "تنهایی" جایگاهی برای اعتراف به خیانت های بچه گانه یشان است!

پچ پچ های پشت سر ارثیه ی محیط های اداری این قوم خوشبخت است!

       شب بیدار ماندم برای فکر کردن٬صبح به دنبال راه حل ٬راه تازه ای را آغاز نموده ام.کنار میز رئیس نشسته ام.روی دیوار روبرو شماره ای از من می خواهند٬تلاش می کنم ولی خوانده نمی شود به آرامی می گوییم معذرت می خواهم عینکم را جا گذاشتم٬دوستان اطراف میز چیزی می گویندومی خندند٬

ولی باور کنید من در بعضی جاها عینک دارم که آنها هرگز نخواهند داشت٬به برکت همین چشم های کم سو٬همچون عینک ته استکانی مادربزرگ سعید...

من به روی این میزها مشت خواهم کوبید!اما چطور می شود برای کسی که پا ندارد کفش هدیه برد!

                               می بینی چگونه در باتلاق تناقضات افتاده ایم!

                مهر ماه آمد٬با بی قراری به پیشواز خوشبختی رفتم!

گفتم چشمانم را ببندم و خود را به خواب بزنم

گفتم مهر آمد با تمام امید های طلایی اش ٬پس نگوییم که چه می گذرد در دفتر مدرسه و مراتب بالاترش..

نگوییم از بی مهری حاکمان سیستم نامه نگاری٬آنگاه که پستچی در جواب سوال های بی امانم گفت:من می دانم ولی...

  دوستان خوب من می بینید که هر درخت این کوهسار حکایتی دارد...

 

 (ماغر-مهر۹۰)

از پس وپیش ببین آنچه در اجرا است..پس خرده مگیر گر مانده ام خموش...

 

 (ماغر-مهر۹۰)

   " شاید خود را عاجز کرده باشم ٬اما راه خود را ادامه می دهم... "

 

ما لااقل هنوز مي توانيم فكر كنيم كه به چه مصيبتي گرفتار شده ايم!

   

 " دو روح را تنها شهوت و يا منفعت به سراغ هم مي فرستد و عشق و

ارادت رنگ فانتزي گرفته است!

     باور نداري كنون ماغر(از كوههاي زاگرس) آي و ببين كه حتي ديگر

درختان بلوط قادر به باروري نمي باشند! "

من هم مثل خيلي هاي ديگه كم كم جواب سلاما يادم ميره! جواب سلاما كه يادمون رفت بايد حلواي خيراتمونو بپزيم!

ولي ما انسان ها خيلي پيش از هم دور شديم ،آن روز كه به جاي زيارت پدران و مادرانمان در شب عيد اس ام اس غريبي فرستاديم وعيدشان را تبريك گفتيم!

    روزها و ساعت ها گذشتند وما در حساسترين مقطع زماني تاريخ قرار گرفته ايم،ايل من وايران ما.در يك سو جامعه ارزش گرا و سنتي در پشت سر و مدرنيته در جلوي ما!هضم اين ساندويچ رنگارنگ براي معده هاي ما كه بتازگي با كيوي آشنا شده اند و از ياد برده اند عطر گل آويشن را بسيار بسيار مشكل است! واگر اغراق نكنيم فجيع ترين مسموميت در معده ما در حال اتفاق است!

    آن روز كه زنان ايل رخت مادربزرگهايشان را با مانتوهاي زرد ومشكي معاوضه كردند،دختران ايل چارقد را به زمين انداختند وشال هندي سر كردند و من پسر ايل را ديدم كه شادمان عروس خود را به خانه مي برد!

       و اينچنين بود كه تنها من در آن شب سياه اخم پدربزرگها را ديدم...

پس از تحقيق فراوان دوستان من ديدند كه خيابان حتي مسير خوبي براي افراد بالاي ۴۰سال نيست!و به ندرت افراد زير ۴۰ سال مي دانستند كه  "ميدان كارلو آلبرتو " كجاست؟!

    بازار گوشي هاي موبايل داغ وكافي نت ها پر از آدمها!من خوشحالي زوج جواني را ديدم كه در كافي نت صاحب مسكن شدند!بي آنكه مرد جوان پا در كاه گل كند و همسايه ها به كمكش بشتابند!چقدر زيبا بود اين منظره اگر اين دوشيزه خانوم يك مشك آب گوارا از چشمه برايشان مي آورد! ولي انگار فراموش كرده ام كه مشك ها خشك شده اند و برايم نامه فرستاده اند كه ديگر توان مقابله با يخچال ها را ندارند و در آخر شركت سوني را نفرين كرده بودنند به خاطر آن همه ستم...

   بگذاريد مطلب را كوتاه كنم ،وقتي ما چشمانمان باز است خيابانها،لذت ها و ديگر چيزهاي اين جهان را مي بينيم ولي آيا زماني كه چشم فرو مي بنديم در درون خود جز سياهي چيزي مي بينيم؟!چرا؟ چون خودمان را نمي شناسيم!

   من ميدانم كه بنگاههاي مهر و وفا فروشي اين شهر ۲۴ساعته در كارند و روي يكي از بروشورهاي تبليغاتي خوانده بودم كه يكي از آنها حتي جمعه ها فعال است و تعطيلي ندارد!،ميدانم!كه پيرها خسته اند و حتي براي خود و دوستانشان نوبت مرگ مي زنند!بي آنكه من و دوستانم كنار آنها افسانه هاي كهنه ي قديم گوش دهيم!جواناني را ديدم كه گربه ها كلافه يشان كرده اند! وخيلي چيزهاي ديگر...

  "ما مي توانيم چشمانمان را ببنديم و به خورشيد فردا بيانديشيم كه براي

ما طلوع خواهد كرد..."

حسین پناهی,عارف مسلک...

     

 "  در طول تاریخ فرزانگان و پیشتازان اندیشه مجبور شدند در پشت نقاب

 بهلول ها و دیوانگان خود را پنهان کنند..."

 

  تا كي مرا گريه كند؟ تا كي؟...

    روز14مرداد به زيارت ((عاقل مجنون))رفته بودیم. در روز مرگ(بنا به مستندات پزشكي) اين عارف سوخته دل حتي خبري از فرزندانش نبود!تنها در عصر قبرستان دژکوه(سوق) دوستي ساده دل و مني مشتاق و حسين!در يك متري ما!آري چه زيبا بود تنهايي...

 

    در مسلک پناهی دل بر عقل تقدم دارد!البته یادآور می شود که((روشن ترین و شجاعانه ترین))مرحله خرد((عرفان))است!

  آیا می توان موجوداتی را یافت که گذر زمان را به صورت وارونه احساس کنندیا موجوداتی که برایشان زمان همواره به عقب و جلو می رود؟

             من گم شدم در تو!/یا تو گم شدی در من!/ای زمان...

  یا درخواست برای بازگشت به کودکی و اظهار ناتوانی در آن:

            من میخوام برگردم به کودکی؟/پل برگشت توان وزن مارو نداره....

         تا کجا من اومدم!/چطوری برگردم؟/چه دراز سایم...

   "مرگ داوطلبانه" در اساسنامه طریقت دگراندیشان درج شده است...

سقراط خرد مسلک را بیاد بیاورید! آری جام شوکران...

مرگ آکاهی رازی است همراه شاعران و تازگی ندارد..

     ما بدهکاریم /به کسانی که صمیمانه زما پرسیدنند؟/ معذرت میخاهم/ چندم مرداد است؟!!!/ونگفتیم /چونکه مرداد گور عشق گل خمرنگ دل ما بوده است...

    نوابغ  بزرگان اندیشه وهنر وجودی سرشار دارند و چون جامعه قادر نیست به توانمندی ها  آرمان ها وحساسیت های آنان پاسخ دهد عدم تطابق و((خلاف زمانه بودن)) این مشتاقان آشکار می شود وگویی زندگی آنان در لبه ی تیغ قرار می گیرد.

    من براین اعتقادم که پناهی  به شناخت مطلق دست یافته بود واین یعنی سوختن و نابودی همانطور که عطار درمنطق الطیر سوختن پروانه ها در آتش شمع را نماد شناخت مطلق میداند بیان میکند.

    در این شعر پناهی اندکی تامل کنیم:

" از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
بي نهايت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ !!  "

"هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد." فریدریش نیچه

ومن بیش از این نمی توانم به زبان بیاورم و قرنی دیگر تو را هضم خواهد کرد... 


مرا با خود به "سردترین ها" برسان!!...

من دلم برای تاریخ می سوزد...

 

"خستگی اقوامی که بکلی از یادها رفته اند بر پلکهای چشم من سنگینی می کند..."

آغاز میکنیم سفری را به همراه دو دوستی که همیشه تنهایی مرا میشکنند!(تنگ سوالک در فاصله ۱۰کیلومتری شهر ما  قرار دارد.دراین تنگه نقوش برجسته ای وجود دارد که مربوط به دوره اشکانیان است واز نظر علم باستانشناسی با نقوش برجسته تخت جمشید برابری میکند.)

برای گرفتن نهار خودمان را به نزدیک ترین رستوران رساندیم دست به جیب میبریم علی که دانشجو هست و مدام از برنامه های آینده اش حرف به میان می آورد!آری برای توجیه فقر تز خوبی است. سید هم که تا آمد زلف به چپ و راست بخواباند به حکم پدر زیر چتر قرار گرفت...واحوالات متاهل معلوم....

وباز من مانده ام وجیبی که این اواخر حتی چشم به سر ماه هم نمیدوزد چرا که حسابش معلوم.پسری که پا جای پدر گذاشت و این هم نشان!!!

پدری که اگر می بود بقال یا میوه فروش این نبود که می بود!!خطوط پیشانیش ونگاه سنگین چشمانش حرف های دارد به اندازه تمام صفحاتی که در آن ۳۰سال خط می زد...

هرچند گرسنگی شرط بقا ست به آئین زیبای قبیله ی مهربانم ولی دست پر بیرون آمدیم و به راه افتادیم همراه با اندیشه ای مهر و موم شده بر چند نخ سیگار متبرک ملعون تا بترکاند یکی یکی حفره های معده یمان را...

زاگرس حکایتها دارد واین جاده بی توجه به عظمت ماغر(از کوههای زاگرس)دل آنرا را می شکافدو جلو میرود.میان کاج های سولک بهترین مکان برای برپایی ضیافت است.. دمی بیاساییم....

آری خسته شدند ومن سادلوحانه پیشنهاد حرکت به سوی نقوش را میدهم(نقوش تقریبا در میان دره قرار دارند و۱کیلومتری باید پیاده تا آنجا رفت پستی وبلندی زاگرس به کنار..).دل این ساده دل از خود بیخود میشود و عظمت ایلی را به یاد می آورد که اجداد ونیاکان او هستن...

آری این ایل بزرگ بهمئی در قلب زاگرس خود یادگاری از اجدادونیاکان دارند که عظمتش را فقط سولک پذیرا شده و آن را میان قلب خود می فشارد...

برای مطالعه ایل من نیازی به کتاب نیست...نه تاریخ ونه جغرافیاو...پاسخگو نیست..

واین سند اجداد ما امروز در میان همهمه ی شهر گمشده و من دلم برای تاریخ می سوزد...

پسران ایل که امروز فراموش کرده اند اسب خود را یکی یکی پا به دنیای پر رمز و راز شهر گذاشته و زین طلایی غیرت خود را که از نیاکان به ارث برده اند با صندلی های نرم ولطیف سفید و زرد معاوضه کرده اندو بی خبر از ترک های هستند که روز به روز نه بر پیکر این یادگار ارزشمند بل  بر بسیاری دیگر از یادگاری های نیکانمان وارد می شود...

 

و ما تکه تکه از دست خواهیم رفت در روز روز زندگانیمان...

روز خداحافظی

 

                                          قلبت بهتر از چشات می بینه؟

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

روزخداحافظی بود مدرسه....نمی دانستم که خوشحال باشم که بچه ها یه سال بزرگتر شدند و بقول پدر و ماداراشون کم کم داشتن مرد می شدند یا ناراحت از این که یک سال از کودکی یشان می گذشت....

در بین راه بغض مرا فراگرفت....سخت چنگ می زد بر گلوییم....بی دلیل....وبه سکوت عمیقی فرو رفتم..

کلاس اولی های که دیگر کلاس اولی نیستن وخداحافظی کردن با....شیطنت های بخصوص....سوال های خنده آور.....

و کلاس دومی های که یه روز کلاس اولی بودن.....

نگاه هاو خیرگی های بخصوص...بله کلاس سومی ها...

آقا اجازه ؟خودمو معرفی کنم؟...امسال کلی مارو اذیت کردن وقتی می خواستیم عکس بگیریم قول دادن حداقل توی این عکس منظم باشن..حالامنظمن؟؟ کلاس چهارمی ها...

خداحافظی با کودکی...کلاس پنجمی ها...راستی آدم موقع خداحافظی دلش میگیره اونوقت چرا می خندن!!شاید قدرشو نمیدونن...شاید...ولی فکرکنم "کودکی آب تنی تو حوضچه ی اکنونه"...بله اینم آخرین هدیه های کودکیه......

                                      خداحافظ کودکی.....

سلام , خداحافظ
چیزی تازه اگر یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل
باز شود این در گم شده بر دیوار....

می توان عشق را کشید!

 

می توان عشق را کشید!!

      به من بگویید فرزانگان عالم چگونه می توان عشق را کشید!!

.........................................................................................................

  معلم عشق را در سینه می کارد...

                                معلم گفته ها دارد...

 

(مراسم بزرگداشت روز معلم-سالن اداره آموزش و پرورش بهمئی ـ هم گام با شروع مراسم در ته سالن دانش آموزان دبستان فرهنگیان شروع به نقاشی کردن ودر آخر تمامی نقاشی ها رو تقدیم به معلمان دلسوز خود کردند.)

به راستی که خالصانه است ندای قلب کوچکش که می گویید:

   "خدمت گذاری به وطن مبارک باد ای معلم عزیز"

معلم

 

دیروز بخشنامه ای به مدرسه آمده بود درباره ی اینکه هر معلمی جمله ای درباره "معلم"بنویسد.روز معلم هم نزدیک است.

باخود فکر کردم این مطلبو تو وبلاگ بنویسم در پایان هم بهترین جمله را انتخاب کنیم.

اولین جمله رو هم خودم می نویسم:

(("خدا" آن چیزی است که کودکان می فهمند و"معلم"همان معمای رودخانه ی سبز از دور است که هیچ کودکی آن را حل نکرده است!!))

تمامی نظراتتون قشنگ و زیبا بود و من خود واژه "معلم" رو بهترین جمله می دونم....

نماز و آئینه ها

 

قطعه ای موکت سبز

                 اندکی مهر

                          حیاط مدرسه

  چند آئینه!!

              ومعلمی که یه روزی آئینه بود!؟

                                                وحال نماز....

(آموزشکاه فرهنگیان ـشهرلیکک)

براي اعتراف به کليسا مي روم
روي در روي علفهاي روئيده
بر ديوارکهنه مي ايستم
و همه گناهان خودم را يکجا اعتراف مي کنم
بخشيده خواهم شد به يقين
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند...(حسین پناهی)

 

 

من کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

دین را دوست دارم ...

من میخوام برگردم به کودکی

(اردوی دانش آموزی ـ دبستان فرهنگیان ـ قلعه نادر شهرستان بهمئی)

کودکی...

     کودکی ها....

دست ها برای که بلند می شوند! چرا بلند می شوند. نگاه ها معطوف به چیست؟

لبخندها برای چیست؟ آن یکی به چه دلیل بچه ها را رها کرده؟ به کجا می رود؟ دنبال چه می گردد؟...

پاسخ=همه کودکن یعنی خودشان هستند شادابن و هیجان را در اوج خود دارا هستند.

آینه هستند یعنی فقط خودشان را نشان می دهند.

به همین خاطر است که شاعر(زنده یاد حسین پناهی)در حسرت تک تک لحظه های کودکی می ماند و

می نالد!!!!

برای اینکه کودکی دوره پاکی سادگی حس انسان دوستی و.......

در ادامه شعر استاد حسین پناهی را به یاد دوران کودکی به" انسانیت" تقدیم می کنم:

که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه!
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.
تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !
گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !

من می خوام برگردم به کودکی !!
من می خوام برگردم به کودکی !!

 

 

قلعه نادر بهمئی

 

(قلعه نادر بهمئی تجلی تمدن و استقامت و منظره طبیعی شهرستان)

قربان شما که مهربان هستید

                    با غیرت و از مهد یلان هستید

                                  از لیکک و بهمئی خبر داری؟

     آیا به صفای آن نظر داری!

 من چاکر خاک بهمئی هستم

            آن مردم پاک بهمئی  هستم...

(شعر از شاعرجوان موسی فریورپور از خطه ی سرسبز چرام)

خودکشی؟

 

  از آنجا که شهر ما(لیکک)شهری کوچک است اقدام به خودکشی کاری است بی سابقه؟

یاد دارم همین یک ماه پیش با دانش آموزان دبیرستان امام کاظم(ع) در مورد بحران "خودکشی" که به تازگی موج آن به جان جوانان این شهرستان افتاده بحث و گفتگو کردیم.

در آن جلسه در مورد ماهیت و چیستی خودکشی صحبت کردیم.ریشه خودکشی کدام عامل/ عوامل هستند؟

آنچه برایم جالب است بی توجهی مسئولین ومردم به این عامل ویران کننده است.شاید در طی یکی دو سال اخیر آمار بالای خودکشی در شهر بیداد کند.انتظار می رود حداقل آموزش و پرورش به عنوان خاستگاه فرهنگ وآرمان های یک جامعه در این مورد تدبیری بیاندیشد.

البته این موضوع را یک ماه پیش با یکی از مسئولین اداره آموزش وپرورش در میان گذاشتم که ایشان با دلایلی که آوردن مانع ازاین شد که فعالیتی در این زمینه صورت گیرد بنده به ایشان هشدار دادم که این اتفاق به زودی برای جوان دیگری در شهرستان می افتد!!؟؟

خود این مسئول و دانش آموزان دبیرستان امام کاظم شاهد هستند که هشدار دادم اگر دست روی دست بگذاریم و بی تفاوت باشیم به زودی این اتفاق خانمانسوز برای جوان دیگری اتفاق می افتد وامروز خبری به گوشم رسید که جوان دیگری دست به این اتفاق ویران کننده زده است.

از شدت ناراحتی قلبم به درد آمده وتصمیم گرفتم موضوع را روی صفحه بیاورم شاید دست دیگری یا اندیشه دیگری به ما کمک کند.

ولی دوباره موضوع را با اداره آموزش وپروش در میان می گذارم.البته تا جایی که ممکن باشد با دیگر مسئولین صحبت خواهم کرد.

اما در جلسه که با دانش آموزان داشتم به موارد زیر اشاره کردم شاید کافی ولازم نباشند:

*معنای خودکشی:

عملی است که فرد برای پایان دادن زندگی خود بطور آگاهانه و خودخواسته انجام می‌دهد.

*زمان خودکشی:

 فرد هنگامی دست به خودکشی می‌زند که دیگر امیدی نداشته باشد و راه حل دیگری برای حل مشکل خود نمی‌یابد.

*خودکشی از دیدگاه اسلام:

ولا تقتلوا انفسکم ان الله کان بکم رحیماً و من یفعل ذلک عدواناً و ظلماً فسوف نصلیه ناراً و کان ذلک علی الله یسیراً[۱]

«و خودتان را مکشید، خداوند نسبت به شما مهربان است و هر که این عمل را از روی تجاوز و ستم انجام دهد به زودی او را در آتش وارد خواهیم ساخت و این کار برای خدا آسان می‌باشد.»
پیامبر اکرم(ص):
«آن که خود را خفه کند و بکشد خویشتن را در آتش جهنم خفه کرده‌است و آن که با نیزه خودکشی کند در آتش جهنم است.»
 
*آیا تاکنون مرگ به عنوان راه حلی بهتر از مبارزه با زندگی برایتان مطرح شده است؟
*چه چیزی به بحران خودکشی منجر می‌شود؟

*احساسات شخص خودکشی کننده

*حداقل 70 درصد کسانی که اقدام به خودکشی می‌کنند، قبل از اقدام ، به گونه‌ای قصد خودشان را نشان می‌دهند!؟

*..........

دوستان عزیز اگر راه حلی برای این مشکل می دانید ما را یاری کنید....

حکایت همچنان باقیست.................

دیروز به  همان فاصله زمانی که گفته شد یکبار دیگر این اتفاق ویران کنند افتاد

ولی با اطلاع رسانی های که شده مردم اندکی هوشیارتر شدند و خانواده آن جوان به موقع با خبر شدند و با رساندن ایشان به پزشک توانستند جلوی این بدعت بد را بگیرن.

ولی تا الان فقط شکل مسئله عوض شده و الا حکایت همچنان باقیست...

شهر تربیت

 

از آنجا که بسیاری از دانش آموزان درباره نحوه برخورد با کسانی که آنها را مورد تمسخر ویا بی احترامی قرار میدهند از این بنده زیاد سوال می شود تصمیم گرفتم پاسخ این سوال را در قرآن کریم جستجو کنم:

خداوند رحمان در آیه۶۳سوره فرقان می فرمایند:

((بندگان خداوند رحمان آنها هستند که آرام و بی تکبر بر زمین راه می روند و هنگامی که" جاهلان"آنها را مخاطب سازند به آنها"سلام" می گویند و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند.))

پس بیایید از امروز به بعد در مقابل تمسخر و بی احترامی جاهلان به جای بحث و مشاجره با انها گوش و جان به قرآن کریم دهیم ودر پاسخشان گوییم:"سلام"  ((اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما)).

22بهمن سالروز پیروزی انقلاب اسلامی

(۲۲بهمن-میدان انقلاب شهر لیکک)

فریادت فریاد آزادی

              دستانت نشان استقلال

کدامین قدرت توان مقابله با استواریت را خواهد داشت؟

 تو را من چشم در راهم...

 

مسابقه مقاله نویسی با موضوع دهه محرم و عاشورای حسینی

مقاله برتر: خانم فائزه طراوت پور کلاس اول راهنمایی

مدرسه علامه طباطبایی شهرک گچ بلند

به نام خدا

عاشورا یعنی سیاه پوشیدن یعنی سینه زدن وزنجیر زدن برای امام حسین(ع)و ۷۲تن.

گفتم امام حسین و۷۲تن به یاد صحرای کربلا افتادم به یاد اول محرم تا دهم محرم به یاد تاسوعا و عاشورا در صحرای کربلا به یاد سری که از تن جدا شد تنی که بی دست در کنار یک مشت پر از آب افتاد به یاد پاهای برهنه و پر از خار با ناله های عمه ام زینب و به یاد تنشگی وگرسنگی کودکان خیمه.

محرم آمد. هیئت ها باز شدن  هرچند که روستای ما روستای کوچکی است اما امسال بهتر از پارسال بود ۵هیئت توی کل روستا(گچ بلند)داشتیم.که قرار شد سال دیگه بیشتر از ۵هیئت داشته باشیم.

هر شب میرفتیم توی هیئت ها سینه می زدیم .حاج آقا وآقای خردمند می آمدند و برای ما روزه می خواندند همراه با چندتا نوحه بعد هم زیارت عاشورا می خواندیم.شب اول که رفتیم جمعیت خیلی کم بود در حدود ۳۰نفر شب دوم وسوم هم همینطور بود اما بقیه شب ها شلوغ بود ۴تا۵ اتاق بزرگ و کوچک پر می شد.هر شب همینطور می گذشت. البته اونهای که میگذشتند روزها وشب ها ساعت ها ودقیقه ها بودند که نشون می داد هم عمر ما وهم محرم داشت تموم می شد.راستی منظورم از محرم این نیست که ماه محرم تموم شد منظورم ۱۰روز اول محرم بود که ما سینه  و زنجیر میزنیم هرچند که باید کل ۳۰روز را سینه بزنیم اما چه باید کرد که ریئس های هئیت ها که اداره هیئت ها به دست اون ها است هیئت ها را بعد از شام غریبان می بندند.

از این موضوع که بگذریم می رسیم به شبهای تاسوا و عاشورا این دو شب با بقیه شبها خیلی تفاوت دارد.

بقیه شبها با روزه های حاج آقا وآقای خردمند گریه میکردیم و با نوحه هاشون محکم سینه می زدیم اما این دو شب را هم نمی توان تصور کرد مخصوصا نوحه های آقای خردمند توی شب تاسوعا.

تاسوعا گذشت صبح عاشورا روی قبرستان رفتیم.درباره آنجا نمی توانم چیزی بگوییم چون هر سال که می روم می گوییم خوشبحال مردها که اون پایین زنجیر می زنند اما این طرف کنار زن ها فقط شیرینی خوری وحلیم وآش خوردن. زن ها سینه نمی زنند تا چه برسه به زنجیر!

از شب شام غریبان هم خاطرای ندارم که بگم چون اونجا نبودم.

همه اینه کارها به خاطر امام حسین(ع)به قول شاعر که می گه:

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

       این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست

حرف دل یک دوست...

بسیاری از مردم درباره هراس های زندگی دیگران به گونه ای صحبت میکنند

که گویی می خواهند به آنها کمک کنند ولی حقیقت این است که آنها

از رنج های مردم لذت می برند!!!زیرا باعث میشود باور کنندکه خودشان

خوشحال هستند! 

 

 

گزارش د انش آموزان از کلاس پرورشی

بسم الله الرحمن الرحیم

سید محمد موسوی صفت   کلاس سوم راهنمایی مدرسه علامه طباطبائی شهرک گچ بلند

بانام پروردگار جهانیان آغاز می کنم؟

من توی اتاق نشسته بودم مامانم صدام کرد وگفت محمدجان صدای اذان !وصدای اذان به گوش می رسید او به من گفت صدای اذان به گوش می رسید او به من گفت دیر شده بیا نهار بخور من هم با عجله وضو گرفتم ونمازم را خواندم و پایان نماز از خدا خواستم که روز خوبی در پیش داشته باشم غذا خوردم وبا نام خدا از خانه بیرون رفتم و به سوی مدرسه به راه افتادم .

زنگ اول زبان خواندیم وبا خوشحالی منتظر زنگ دوم بودم که با آقای نیک پور داشتیم. من این زنگ را خیلی دوست دارم که معلمش با شادی و نشاط حاضر میشود و با خنده خود همه را خوشحال میکند زنگ را زدند و همه سر کلاس رفتیم .بچه ها جنبجوش میکردندو سروصدا زیاد بود.

آقای نیک پور وارد کلاس شدو ما به او احترام گذاشتیم و سر جایمان نشستیم.واو سلام کرد وآقای نیک پوربا یک لهجه خوب با ما احوال پرسی کردو به دانش آموزان یک بازی یاد داد که به نام توپ شیطون ما هم منتظر این بازی بودیم آقامون وقتی این بازی را یادمان داد از ما دانش آموزان خواست که به خوبی آن را انجام بدهیم.

از نظر آقای نیک پور تعداد بازیکنان نامحدود است وهدف این بازی تقویت شنوایی وهماهنگی عضلات بدن است و این بازی را هم با توپ ودستمال میتوان انجام داد.ماهم از این بازی خوشمان آمده وبا آقای نیک پور همراه شدیم.او میخواست بازی خوب اجرا شود و با لهجه ی خوب و لبای خندان وچهره شاد به ما گفت بچه ها وقتی توپ توی دستمان امد زود به نفر بعد بدهیم واگر نه از بازی بیرون میمونی .بچه ها همه خندان و خوشحال بودند واز اینکه با این معلم خوش اخلاق وباشخصیت کلاس داشتیم خوشحال بودند.وقتی که ما بازی را انجام میدایم هیچکس دوست نداشت که زنگ بخوردولی من در بازی شرکت نکردم زیرا انگار آن روز روز من نبود من خوشحال بودم ولی انگار یک چیز توی قلبم داشت مرا اذیت می کرد!؟

ودرآن بازی دو نفر از هم کلاسی هایمان تاآخربازی رفتندکه محمد مسلمی نیا برنده شد.

ولی بااینکه من توی بازی نبودم ولی دلم می خواست زنگ را نزنند!واز او بیشتر استفاده کنیم.

من یعنی همه کلاس بالاخره من!من معلم خویش را دوست میدارم تا در تمام عمر خود سرافراز وهمیشه خوشحال باشد؟ وخدا از او راضی باشد.وقتی زنگ را زدند همه ی بجه ها با آقای نیک پور ازکلاس بیرون رفتندوآقا هم به دفتر مدرسه رفت ما هم خود را برای زنگ ورزش آماده کردیم!

با عرض سلام وخسته نباشی به آقای نیک پور.

اندکی مکث...

حقایق چنان ما را احاطه کرده اند که از درک آنها عاجز

ماندایم.

(دبستان فرهنگیان-شهرلیکک-۱۳۸۸)

سئوال

اگر از شما بخواهند که یک جمله در مورد معلم پرورشی

 بگویید چه خواهید گفت؟

هزار راه نرفته.....

به چشمانشان خیره شدی یا به ذوق نگاهشان ـ لبخند روی لب هایشان

خندانتان میکند یا شیرینی زندگی را برایتان می چشد....میبینی چطور

میخواهند در صفحه دوربین قرار گیرند.آن یکی ششمی را می بینی ازفرط

ذوق واشتیاق دیگری را له کرده......صفحه روزگار....ولی من به فکر 

هزار راه نرفته یشان درصفحه ی

روزگارم...  (کلاس اولی های دبستان فرهنگیان شهر لیکک)                   

 

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد/

 اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد.